رند باشی یا نباشی؛ فارسی بدانی یا ندانی؛ سخن شناس باشی یا نباشی؛ وقتی به ایهامستان دل‌انگیز این نابغه نامدار قرن هشتم ایران‌زمین گام می‌نهی، لبریز می‌شوی از حسی تازه‌تر از باران، حس «دوستی و درستی». مثل کسی که روزهایی را در سفرهای پی‌درپی و گردش در باغ‌های پر سایه و ثمر گذرانده باشد و بعد از او بپرسی: سفر چگونه بود؟ می‌گوید: «خوب، جایتان خالی» همین! یعنی آنچه دیده و شنیده و آن جاها که رفته و هوایی که تازه کرده و گرد خستگی از جان و ورح زدوده، در همین پاسخ کوتاه خلاصه می‌کند.
شما هم وقتی در شکرستان شیرین سخن شیرازی به گردش و معنا جویی می‌روی، از آن همه دیده‌ای و شنیده‌ای و گرد ملال از جان و روح زدوده‌ای و تازه شده ای و همه حس ایرانی بودنت را باز یافته‌ای و بیرون آمدی، از تو بپرسند چگونه بود؟ می‌گویی: «خوب، جایتان خالی» همین! سوغات خود خواجه هم از آن همه تأملات عارفانه و دریافت‌های سر در گریبانه و سوداهای مستانه، از همین جنس است؛ جمع کثراتی از معناها و دریافت‌ها و دیده‌ها و خوانده‌ها و شنیده‌هایش در نزدیک به پانصد غزل گهربار خلاصه شده است. از این سبب است که حافظ را عصاره و خلاصه همه ادب و فرهنگ ایران زمین می‌دانند. و نیز آیینه بازتاب آن گوهرها...
تازه این گوشه شناخته شده و مکرری از حافظ خوانی است و تا حافظ دانی هنوز هزار راه نرفته و هزار ابهام ناشکفیده باقی است. شیرین سخنِ شهرآشوب پارسی، انگاری هم دور است، هم نزدیک. دور است چون پیچاپیچ ایهامات و متناقض نماهایش به آسانی به دست نمی‌آیند. و نزدیک است چون گه گاه از لابلای هجاهای فاخرش ...

 بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
 اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش...    ادامه ی مطلب


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:59  توسط اردشیر خلیلی  |